سلام
هیچ حرفی دیگه برای گفتن ندارم
اون روز صبح نمی دونی با چه شور و اشتیاقی تماس گرفتم.اما جوابی نگرفتم.هر چی بیشتر پیش می رفت نا انید تر می شدم.
داغونم کردی.شکستیم.
هنوز هم منتظرت هستم و دوست دارم.اما اگه منو نمی خوای مزاحمت نمی شم.راست می گفتی . آخه منه بد بخت رو چه به خواستن شما.حقارت و بد بختی رو حالا احساس کردم.
من کجا و شما کجا...
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 13:4  توسط دشت
|
