سلام
دیروز نتونستم چیزی بنویسم.یه روز دیگه با دلهره گذشت.نمی دونم حالت چطوره،نمی دونم این بی خبری چه اثری داشته.امیدوارم بهتر باشی وراحت تر به کارهات برسی.
از اون روز تا حالا جرات نکردم برم سر کیفم،گذاشتمش زیر تخت و طرفش نرفتم.ببخشید که دیروز نشد بنویسم.آخه صبح ساعت 4 بیدار شدم و تا نماز صبح بیدار بودم.بعدش یه کم دراز کشیدم و رفتم سر دستگاه.باورت می شه از اون روزی که من رفتم تا دیروز هیچ کاری انجام نداده بودند!؟
تا ساعت 6 اونجا بودم.ساعت 7 هم شاگرد داشتم.زود اومد خونه و رفتم.
فکر کنم دیگه ساعت 10 بود اومدم خونه.فقط یه چیز خوردم و خوابیدم.
دلم یه دنیا برات تنگ شده.هر روز بیشتر دلهره پیدا می کنم،اما اگه حال شما خوبه،اشکال نداره.
مواظب خودت باش، گلها ....
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 7:42  توسط دشت
|
