تبليغاتX
بزرگترین آرزوم اینه کوچکترین آرزوت باشم و دیگر هیچ .... -

و دیگر هیچ ....

 

سلام

یه روز دیگه هم با بی خبری گذشت،شدم مثله مرغ سر کنده.فقط راه می رم.نمی دونم باید چی کار کنم.فکر می کردم دیگه باید برای زندگیم یه جوره دیگه تلاش کنم.اگه خوب فکر کنی ، یادت میاد که هیچ وقت وعده بهت ندادم.نگفتم فلان خونه رو می خرم،فلان ماشین رو می خرم،یا هزار تا چیز دیگه.همیشه گفتم به امید خدا،بهترینها رو برات تهیه می کنم.

ما با اینکه پیش هم نبودیم،اما خوشبختی رو حس کردیم،خوشحال بودیم،دنبال هدفهای بزرگ بودیم،اما نمی دونم چی شد،به نظرت کسی چشممون کرد؟

امروز یه چیزای تازه فهمیدم که داره آتیشم می زنه،اولش فکر کردم برات بگم،اما اون دفعه که اون حرفها رو گفتم و اون دلائل رو براتون آوردم،ازم بیشتر دور شدید.

همین رو بگم این دفعه از طرف خانواده من نیست،ربطی هم به مسائل ما نداره.بیشتر شبیه یه زخم کهنه و قدیمیه.ما شدیم قربانی.

فقط یه راه برامون مونده،اینکه خودمون به پای هم بایستیم.اگه این کار رو انجام بدیم،نظر همه تغییر میکنه.نه اینکه الان مخالف باشند،نظرشون مثبته.

دلم می خواد پای حرفهایی که زدیم بایستیم...

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 19:14  توسط دشت  |