تبليغاتX
بزرگترین آرزوم اینه کوچکترین آرزوت باشم و دیگر هیچ ....

و دیگر هیچ ....

سلام

حالت خوبه؟می خوام به یه چیز اعتراف کنم.

اینکه از دیروز تا حالا استرس نداشتم.یادت هست بهم گفتی دلیل اضطرابت چیه؟ گفتم نمی دونم.

اما از دیروز تا حالا که احساس می کنم شما آرامش دارید،منم آروم بودم.

احساس می کنم شما یه قدم به خودتون نزدیک شدید.دارید خودتون رو پیدا می کنید.همون کسی که من دنیا رو توی وجودش دیدم و احساس کردم می تونم کنارش دنیا رو داشته باشم.

امیدوارم این تغییرات رو توی وجودتون حفظ کنید.ممنون

برای من هم دعا کنید...

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 15:25  توسط دشت  | 

دفتر خاطراتم رو،هر شب ورق می زنم

اسم تو ، تو هر صفحشه،می خونم و می شکنم

خال کوبی کردم اسمتو، روی تمام بدنم

تا باورت بشه اونی که،هر لحظه یادته منم

هر کی می پرسه حالمو،می گم همه چیز عالیه

هیچکس نمی دونه چقدر،جای تو اینجا خالیه

حالا می فهمم خالی ، یعنی چه حس و حالی

خالی یعنی بی تو، بی تو یعنی خالی...

فکر می کنم نبودنت ، عادی می شه فردا برام

فردا می یاد باز می بینم، هیچ چی به جز تو نمی خوام

 با هیچکی حرف نمی زنم، هیچ جکی خنده دار نیست

بعد هر زمستونی ، معلوم که بهار نیست

هر کی می پرسه حالمو،می گم همه چیز عالیه

هیچکس نمی دونه چقدر،جای تو اینجا خالیه

حالا می فهمم خالی ، یعنی چه حس و حالی

خالی یعنی بی تو، بی تو یعنی خالی...

دفتر خاطراتم رو،هر شب ورق می زنم

اسم تو ، تو هر صفحشه،می خونم و می شکنم....

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 15:25  توسط دشت  | 

سلام غریبه

من هم قبول دارم که فقط عشق کافی نیست و خودم این رو بارها و بارها گفتم.نمی شه عشق رو پوشید٬ نمیشه عشق رو خورد٬ نمیشه توی عشق زندگی کرد ...

اما همیشه هم گفتم که من فقط عشق ندارم٬ پشتیبان دارم٬ سرمایه دارم٬ قدر ت و انگیزه دارم و خیلی چیزای دیگه که می تونیم کنار هم خوشبخت باشیم.

اما شما به من شک داری٬ اعتماد نداری٬حتی به اندازه یه سر سوزن حرفهام رو باور نداری که به خاطرش کنارم باشی.

احساس می کنم تو این ۱ سال ٬ با اینکه همیشه کنارت بودم٬ اما هیچ وقت منو ندیدی٬توجهی به من نداشتی٬ سعی نکردی منو بشناسی.

الان دیگه همه چیز جدیه٬ من به شما قولهایی دادم و سر حرفام هستم.خوب فکر کن٬ اگه به من علاقه و فقط یه ذره اعتماد داری٬ بمون...

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 13:31  توسط دشت  | 

باید تورو پیدا کنم
شاید هنوزم دیر نیست
تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست
با اینکه بی تاب منی بازم منو خط میزنی
باید تو رو پیدا کنم تو با خودت هم دشمنی
کی با یه جمله مثل من میتونه آرومت کنه
اون لحظه های آخر از رفتن پشیمونت کنه
دلگیرم از این شهر سرد
این کوچه های بی عبور
وقتی به من فکر می کنی
حس می کنم از راه دور
آخر یه شب این گریه ها سوی چشام می بره
عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی میپره
باید تو رو پیدا کنم هر روز تنهاتر نشی
راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی
پیدات کنم حتی اگه پروازم پرپر کنی
محکم بگیرم دست تو احساسم باور کنی

باید تورو پیدا کنم
شاید هنوزم دیر نیست
تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست
باید تو رو پیدا کنم هر روز تنهاتر نشی
راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی...

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 13:11  توسط دشت  | 

آخرای فصل پاییز،یه درخت پیر و تنها،

تنها برگی روی شاخش، مونده بود میون برگها،

یه شبی درخت به برگ گفت ، کاش بمونی در کنارم،

آخه من میون برگها،فقط تنها تو رو دارم،

وقتی برگ درخت رو می دید داره از غصه می میره،

با خدا راز و نیاز کرد،اونو از درخت نگیره،

با دلی خرد و شکسته، گفت نذار از اون جدا شم،

ای خدا کاری بکن که، تا بهار همین جا باشم،

برگ تو خلوت شبونه، از دلش با خدا می گفت،

غافل از اینکه یه گوشه، باد همه حرفهاش رو میشنفت،

باد اومد با خنده ای گفت،آخه این حرفها کدومه،

با هجوم من رو شاخه،عمر هر دوتون تمومه....

یه دفعه باد خیلی خشمگین،با یه قدرتی فراوون،

سیلی زد به برگ و شاخه،تا بگیره از درخت جون،

ولی برگ مثله یه کوهی ،به درخت چسبید و چسبید،

تا که باد رفت پیش بارون،بارون هم قصه رو فهمید،

بارون گفت با رعد و برقم ،می سوزونمش تا ریشه،

تا که آثاری نمونه دیگه از درخت و بیشه...

.

.

.

ولی بارون هم مثله باد،توی این بازی شکست خورد،

به جایی رسید که بارون،آرزوش این بود که می مرد،

برگ نیوفتاد و نیوفتاد،آخه این خواست خدا بود،

هر کی زندگیش رو باخته، دلش از خدا جدا بود....

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 20:23  توسط دشت  | 

سلام

امروز جمعه بود.روز تعطیل.همش توی خونه بودم.نمی دونم شما کجا بودید،چی کار می کردید،اما کاشکی رفته باشید خونه خاله اینا و تنها نمونده باشید.

دلم برای اینکه دعوام کنی و باهام قهر کنی هم تنگ شده.اصلاً دلم کلاً برای همه چیز تنگ شده.استرسم هر روز بیشتر و بیشتر می شه.همه اون چیزای قبلی هست،بی خبریو نگرانی از احوال شما هم بهشون اضافه شده.تو رو خدا مواظب خودت باش.لباس گرم بپوش،غذای مقوی بخور،خلاصه مراقب باش.

می دونی ،امروز فکر می کردم بیچاره مردها،جمعه ها که تعطیله،تازه باید توی خونه کار کنند.امروز بیشتر از دیروز کار کردم !!!

حیاط رو تمیز کردم،اتاقم رو جمع و جور کردم،خونه رو هم همینطور.فکر کنم فقط اسمش جمعه.

اما من که با کمال میل انجام می دم،حالا هر کی هر چی میخواد بگه .( ز...ذ ...)

تنها چیزی که بهم آرامش می ده،نماز و قرآن.راستی ، 2 رکعت نمازم رو می خونی؟

برام دعا کن...

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 20:22  توسط دشت  | 

 

سلام

یه عالمه دلم برات تنگ شده.امیدوارم هر جا هستی،خوب و سالم باشی.

درسته قبلاً کار خاصی انجام نمی دادم، اما وقتی ازت بی خبرم،دیوونه می شم.همش نگرانم.وقتی کاری انجام می دم،دستام می لرزه.بهم می گند زیادی مهربون هستی.شاید راست می گند،این رفتار هام باعث شد شما فکر کنی بچه هستم.همیشه نگرانت بودم،اینکه کی میری ، چه جوری می ری، چی می خوری، چی می پوشی ... نمی دونم،به نظرت اشتباه کردم؟ خودم اینجور فکر نمی کنم.شما شدی قسمتی از زندگیم.

بی خیال،امروز ییییییییییییییییه عالمه خسته شدم،کارگرا کار نمی کردند،منم خودم شروع کردم به کار.اما هیچ کی نبود که بهم بگه خسته نباشید و با یه لبخند کوچولو دنیا رو بهم بده.تنها چیزی که باعث میشه هر روز پر انرژی تر بیدار بشم و با اشتیاق بیشتری دنبال کارها برم،اینه که بتونم یه لبخند شما ، یه نگاه مهربونتون رو یه روز ببینم.همین ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 20:50  توسط دشت  | 

 

می دونم برات عجیبه،این همه اصرار و خواهش،این همه خواستن دستات ، بدون حتی نوازش

می دونم که خنده داره،واسه تو گریه و دردم،می گذری از من و می ری،اما من باز بر می گردم

میدونم برات عجیبه،من با این همه غرورم ،پیش همه بدیهات،چه جوری بازم صبورم

می دونم واست سواله ، که چرا پیشت حقیرم ، دور می شی منو نبینی ، باز سراغت رو می گیرم

 

می دونی چرا همیشه،من بدهکار تو می شم؟ وقتی نیستی هم یه جوری،با خیالت راضی می شم؟

می دونی واسه چی از تو، من می بینم و می خندم؟ تا نبینی گریه هامو ، هر دو چشمام رو می بندم؟

چاره ای جز این ندارم، آخه خون شدی تو رگهام،

می میرم اگه نباشی، بی تو من بد جوری تنهام

می دونم یه روز می فهمی،روزی که دنیا رو گشتی،

من چه جوری تو رو خواستم،تو چه جور ازمن گذشتی...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 20:50  توسط دشت  | 

سلام

دیروز نتونستم چیزی بنویسم.یه روز دیگه با دلهره گذشت.نمی دونم حالت چطوره،نمی دونم این بی خبری چه اثری داشته.امیدوارم بهتر باشی وراحت تر به کارهات برسی.

از اون روز تا حالا جرات نکردم برم سر کیفم،گذاشتمش زیر تخت و طرفش نرفتم.ببخشید که دیروز نشد بنویسم.آخه صبح ساعت 4 بیدار شدم و تا نماز صبح بیدار بودم.بعدش یه کم دراز کشیدم و رفتم سر دستگاه.باورت می شه از اون روزی که من رفتم تا دیروز هیچ کاری انجام نداده بودند!؟

تا ساعت 6 اونجا بودم.ساعت 7 هم شاگرد داشتم.زود اومد خونه و رفتم.

فکر کنم دیگه ساعت 10 بود اومدم خونه.فقط یه چیز خوردم و خوابیدم.

دلم یه دنیا برات تنگ شده.هر روز بیشتر دلهره پیدا می کنم،اما اگه حال شما خوبه،اشکال نداره.

مواظب خودت باش، گلها ....

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 7:42  توسط دشت  | 

 

سلام

یه روز دیگه هم با بی خبری گذشت،شدم مثله مرغ سر کنده.فقط راه می رم.نمی دونم باید چی کار کنم.فکر می کردم دیگه باید برای زندگیم یه جوره دیگه تلاش کنم.اگه خوب فکر کنی ، یادت میاد که هیچ وقت وعده بهت ندادم.نگفتم فلان خونه رو می خرم،فلان ماشین رو می خرم،یا هزار تا چیز دیگه.همیشه گفتم به امید خدا،بهترینها رو برات تهیه می کنم.

ما با اینکه پیش هم نبودیم،اما خوشبختی رو حس کردیم،خوشحال بودیم،دنبال هدفهای بزرگ بودیم،اما نمی دونم چی شد،به نظرت کسی چشممون کرد؟

امروز یه چیزای تازه فهمیدم که داره آتیشم می زنه،اولش فکر کردم برات بگم،اما اون دفعه که اون حرفها رو گفتم و اون دلائل رو براتون آوردم،ازم بیشتر دور شدید.

همین رو بگم این دفعه از طرف خانواده من نیست،ربطی هم به مسائل ما نداره.بیشتر شبیه یه زخم کهنه و قدیمیه.ما شدیم قربانی.

فقط یه راه برامون مونده،اینکه خودمون به پای هم بایستیم.اگه این کار رو انجام بدیم،نظر همه تغییر میکنه.نه اینکه الان مخالف باشند،نظرشون مثبته.

دلم می خواد پای حرفهایی که زدیم بایستیم...

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 19:14  توسط دشت  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 14:41  توسط دشت  | 

سلام

نمیدونم میای اینجا سر بزنی یا نه، اما با این حال من مینویسم.

فکر میکردم وقتی میام می بینمت یه جور دیگه همه چیز اتفاق می یوفته.یه دنیا حرف داشتم بزنم،می خواستم بفهمی که تغییر کردم و می خوام زندگی کنم و برای زندگی تلاش کنم.بفهمی که می تونی بهم اعتماد کنی و تکیه کنی و پناهگاه خستگی هام باشی.

اما اونقدر فرسوده شدم که نتونستم حرف بزنم.2 روز نخوابیده بودم.قدرت راه رفتن نداشتم،نای حرف زدن نداشتم.فقط گفتم و گفتم،اما نمی دونم چی.

یه دنیا حرف تو دلم موند.نتونستم اون جوری باشم که واقعاً هستم.نمی دونم چی میشه،اما ازت میخوام 3 سال دیگه،دقیقاً آخر پاییز بهم بگی "دیدی تصمیمی که گرفتم به نفعمون بود؟"

خواهش می کنم این کارو انجام بده.

می خوام تحت هر شرایطی قرآن پیشه خودم باشه،یا با شما یا ...

اما به همون امازاده که رفتم قسم میخورم که عاقلانه دوست دارم.

این رو هم بدون که نظر شما تعیین کننده همه چیزه.اگه منو انتخاب کنی و نظر خودتون من باشم،خیلی راهمون هموار و آسون میشه.

 

Doset daram,asheghe sedatam,geryatam ghalbamo az ja dar miyare

 

اول باید با خودمون صداقت داشته باشیم ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 14:0  توسط دشت  | 

سلام

دروز زفتم امازاده‌‌٬ دلم خیلی گرفته٬ ۲ روزه ازت خبر ندرام٬دارم دیوونه میشم.

به خدا سخته٬ یه احساس زود گذر و بچه گانه نبود که برام راحت باشه٬ شبا همش کابوس میبینم.دیشب از عرق خیس شده بودم

به خدا برام سخته٬ نمی دونم چرا باورت نمیشه که اندازه همه دنیا دوست دارم٬ سر همه حرفام هم هستم٬ تا اونجایی که جوون توی بدنم هست٬ تلاش می کنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 11:22  توسط دشت  |