تبليغاتX
بزرگترین آرزوم اینه کوچکترین آرزوت باشم و دیگر هیچ ....

و دیگر هیچ ....

سلام

دوباره بعد مدتها دارم مي نويسم،اما نه توي قلب سفيد دفترم،نه با قلم و كاغذ.يه صفحه صفحه كليد،يه صفحه كه اسمش مانيتوره و من.

يك سال بود حرفام رو يه جايي مي نوشتم كه هميشه آرزوش رو داشتم،اما حالا ديگه نمي تونم.

اينجوري نوشتن حرفا خيلي سخته،تا بياي ۱ جمله رو تموم كني،بقيه حرفا يادت مي ره.

نمي خوام نوشتن و دفتر تموم بشه،اما حالا كه كسي نيست تا بش بگم،مجبورم بنويسم.اگه حرف نزنم،ديوونه ميشم

كسي هم ندارم تا باش حرف بزنم،ازش كمك بخوام،آخه مي دوني ،هر حرفي رو نميشه به هر كسي زد

بعضي از آدمها نمي تونند حرفت رو درك كنند.اونا بزرگ شدند.مثله كتاب شازده كوچولو

اين كتاب هايي كه ما مي خونيم،فقط قصه و براي سر گرمي نيست،اينا واقعييتهاي زندگيه كه متاسفانه فقط مي خونيم و ازشون مي گذريم.

آدم برزگا يه جور ديگه فكر مي كنند،نمي دونم ،شايد وقتي منم برزگ شدم همونجوري فكر  كنم.....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 14:52  توسط دشت  | 

گروهي از فارغ التحصيلان پس از گذشت چند سال و تشكيل زندگي و رسيدن به موقعيت هاي خوب كاري و اجتماعي طبق قرار قبلي به ديدن يكي از اساتيد مجرب دانشگاه خود رفتند. بحث جمعي آن ها خيلي زود به گله و شكايت از استرس هاي ناشي از كار و زندگي كشيده شد. استاد براي پذيرايي از ميهمانان به آشپزخانه رفت و با يك قوري قهوه و تعدادي از انواع قهوه خوري هاي سراميكي، پلاستيكي و كريستال كه برخي ساده و برخي گران قيمت بودند بازگشت. سيني را روي ميز گذاشت و از ميهمانان خواست تا از خود پذيرايي كنند. پس از آنكه همه براي خود قهوه ريختند استاد گفت: اگر دقت كرده باشيد حتما متوجه شده ايد كه همگي قهوه خوري هاي گران قيمت و زيبا را برداشته ايد و آنها كه ساده و ارزان قيمت بوده اند در سيني باقي مانده اند. البته اين امر براي شما طبيعي و بديهي است. سرچشمه همه مشكلات و استرس هاي شما هم همين است. شما فقط بهترين ها را براي خود مي خواهيد. قصد اصلي همه شما نوشيدن قهوه بود اما آگاهانه قهوه خوري هاي بهتر را انتخاب كرديد و البته در اين حين به آن چه ديگران برمي داشتند نيز توجه داشتيد.

به اين ترتيب:

 اگر زندگي قهوه باشد،

 شغل، پول، موقعيت اجتماعي و ... همان قهوه خوري هاي متعدد هستند.

 آنها فقط ابزاري براي حفظ و نگهداري زندگي اند، اما كيفيت زندگي در آنها فرق نخواهد داشت.

گاهي، آن قدر حواس ما متوجه قهوه خوري هاست كه اصلا طعم و مزه قهوه موجود در آن را نمي فهميم.

 پس دوستان من، حواستان به فنجان ها پرت نشود...

به جاي آن از نوشيدن قهوه خود لذت ببريد

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 22:15  توسط دشت  | 

dar na omidi basi omid ast

magnify
امشب بغض شکوه هایم ترکیده است. می خواهم شرح سکوتم را برایت بنگارم.
 
التهاب روزهای انتظارم را...
 
خاموشی شبهای بی قرارم را...
 
و آوای غمناک مرغ عشقم را...
 
پس با تمام وجودت ناله هایم را بشنو .
 
به خاطر بسپار.... لحظه های پریشانی ام را با یاد کبوتر هایی که شعر پرواز سر می دهند نجوایی نیکو می بخشم با خاطره روز های رویش گلهای وصلت خزانم را نوید بهاری دیگر می دهم....
 
 شوق وصال تو دیگر گونه هایش سرخ نیست...
 
دیگر گیسوانش سیاهی را فراموش کرده...
 
گفتی وقتی می آیم که آسمان صاف باشد تا صحبتم را بر تو ببارم!
 
وقتی که غروب دریا ساکت و ساکت باشد تا عشق طوفانی ام را هدیه ی قدومت سازم...
 
هنوز هم آسمان آبی ست و غروب دریا غرق در سکوت...
 
باورت دارم چون گفته بودی عشق فرجام یک لبخند... و تولد یک حادثه است...!
 
گقتی عشق از تبار باران است و کبوتران عاشق هم خیس از بارانند...
گفته بودی وقتی می آیی که سرود بهار را نرگسان مست بخوانند!
وقتی که یاس هاس سپید طراوت را بر برگ هایشان بنویسند....
 گفته بودی وقتی می آیی که بی کرانگی دریا غرق در سکوت باشد...
وقتی که درس زندگی را از باد آموخته باشیم و محبت را از لبخند...
صداقت را از گل سرخ...
و راز را از گل شب بو...
 
به احساس وصالمان سوگند همه را آموختم اما تو را در لحظه های ساکت انتظارم گم کرده ام....
 
یادت هست عشقمان بهار نبود اما زمستانی بود برای زاییدن بهار... رویایمان سپید نبود اما ظلمتی بود برای سپیدی سحر...!
 
گفته بودی گل نرگس را بپرستم که نوید بخش بهار است! بهار را مقدس بدارم که سمبل وصال است... وصال را دوست بدارم که مظهر پاکیست! و پاکی را عزیز شمارم که آرمان کبوتر است! پس ای مفهوم نیکوی آسمان! تو ای معنای زندگی و ای رنگین کمان آرزو بیا! پس از آن همه ثانیه ها، دقیقه ها و روز ها و سال های انتظار و سکوت بازگرد....
 
بیا تا بر روی خواب خاک... بر روی آب... بر روی پر پرندگان... و بر روی رواق موج بنویسم که زندگی همرنگ کوچه باغ های آیینه است! بنویسم که بوسه همرنگ آه است! محبت همزاد پرواز است!
 
و فراق همان انفجار پی در پی حباب است!
 
حدیث دوستت دارم، آزاده ی حصار سینه هاست!
 
هنوز هم کنار دروازه ی شهر بی قراری هایم منتظر آمدنت هستم! تو گل نرگس بهارم بودی! هستی و خواهی ماند
+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 22:15  توسط دشت  | 

مى توانم به راحتى اشك بريزم ، كاش كسى بود برايش ناله مى كردم و با او حرف مى زدم .
 
حالا ديگر رنج مثل دندان دردى سنگين و تند تمام صورتم را كرخت و بى حس كرده است .
 
 درد را نمى فهمم و احساس نمى كنم
 
 مى خواهم بنويسم و نمى توانم، دستم مى خواهد بنويسد اماذهنم همراهي نمى كند.
 
 شرافت ، عشق ،آرمان،زندگي و مرگ ، همه و همه در آميخته اند و مرا در هم ريخته اند
 
تاوان عشق رنج است،اين را مى دانستم و تو نيز اين را مى دانى
 
گفته بودم كه طاقت مى آورم كه به تاوان آنچه دوست مى دارم رنج را تحمل كنم و گفته بودي طاقت نداري، اما تحمل مي كني...
 
اينك كمرم زير فشارى سخت و دشوار خم شده،
 
بايد كه سر بالا كنم،بايستم،چشم در چشمخانه بگردانم، به سوئى كه هستى
 
چشم به سويم بتابان.هر وقت كه مى گفتمت سر مى گرداندى،
 
به سوى چشم ،در آينه،در هر كجا كه مى توانستم  بيابمت.........
+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 22:14  توسط دشت  | 

compañero

 
 
magnify
دوستي مي‌گفت: كه زندگي را در زيستن مي آموزد
 
تجربه‌هايي كه بعضا بهايش يك عمر است و از دست رفتن فرصتهاي خوب زندگي كه نادانسته چشم بر آنها بستيم.

اين را مي‌دانم، حيات بي‌رحم‌تر از آن است كه به انسان فرصت بازگشت و اصلاح از دست‌داده‌ها را بدهد،
 
اما  من به خدا، به سورپرايزهاي زندگي  و لحظات پيش‌بيني نشده اين روزگار ايمان دارم
 
و همين ايمان است كه اميدوارم مي‌كند كه براي اصلاح اشتباه گذشته در ميداني قدم بگذارم كه بهايش خرد شدن جهل و غروريست كه روزي باعث آن اشتباه شده بود.
 
دوستي مي‌گفت: هرگز نا اميد نشو، شايد آخرين كليدي كه داري، همان كليد قفل بسته‌ توست
+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 22:13  توسط دشت  | 

مسافر

 

مسافر ، به انتظارت خواهم ماند ،

تا ابد ، براي هميشه

زيرا مي دانم كه به سوي من باز خواهي گشت

پس با همه توانم تلخي اين انتظار را تحمل خواهم كرد

به انتظارت خواهم ماند ،

زيرا قلب من با هر تپش خود آهنگ خاطرات گذشته را مي نوازد ،

قلبي كه در آن خاطره ها و خوشي ها ، تا ابد مدفون است

حتي اگر بدانم جسمم به سويم باز نمي گردد ،

باز هم به انتظارت مي نشينم

شايد روزي صداي پايي را بشنوم كه ازآن پاي تو باشد ........

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 22:11  توسط دشت  | 

روزهايي را که تنها بوده اي فراموش کن. اما هرگز لبخند هاي شيرين دوستانت را فراموش نکن.
روزهاي ابريت را فراموش کن. اما ساعات آفتابيت را هرگز فراموش نکن.
بدبختي هايي که گاه با آنها روبرو مي شوي را فراموش کن.اما خوشبختي هايت را هرگز فراموش نکن.
نقشه هايي را که به نتيجه نرسيده اند را فراموش کن. اما هرگز روياهايت را فراموش نکن.
شکست هايت را فراموش کن. اما پيروزي هايت را هرگز فراموش نکن.
اشتباهاتت را فراموش کن. اما درسهايي را که آموخته اي هرگز فراموش نکن
+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 22:10  توسط دشت  | 

من چه کنم ؟ تو پرواز مي کني و من پايم به زمين بسته است ...
اي پرنده ! ... اما نمي داني ...
نمي داني که بي تو به جاي خون اشک در رگهايم جاريست ...
از خود تهي شده ام ...
نمي دانم تا باز گردي مرا خواهي ديد يا......
+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 22:4  توسط دشت  | 

NARO KE RAFTANET SALAHE MA NIST
 
 
 magnify

ye roz behem goft : mikham bahat dost basham , akhe midoni? man inja kheili tanham

goftam : are midonam . fekre khobiye , man ham kheili tanham

ye roz dige behem goft : mikham ta abad bahat bemonam , akhe midoni ? man inja kheili tanham

behesh labkhand zadam va goftam : are midonam , fekre khobiye , man ham kheili tanham

ye roz dige goft : mikham beram ye jaye dor ,jaee ke hich mozahemi nabashe , badan ke hame chiz robera shod to ham biya , akhe midoni ? man inja kheili tanham

behesh labkhand zadam va goftam : are midonam , fekre khobiye , man ham kheili tanham

ye roz to namash nevesht : man inja ye DOOST peyda kardam , akhe midni ? man inaj kheili tanham

barash ye labkhand keshidam , ziresh neveshtam : are midonam , fekre khobiye , man ham kheili tanham

ye roz ye name nevesht o tosh nevesht : man gharare inja ba in DOOSTAM ta abad zendegi konam , akhe midoni ? man inja kheili tanham

barash ye labkhand keshidam , ziresh neveshtam : are midonam , fekre khobiye , man ham kheili tanham

hala on tanha nist va man az in khoshhalam va chizi ke bishtar mano khoshhal mikone ine ke nemidone man hanoz tanham,tanhaye tanha

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 22:4  توسط دشت  | 

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:
امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!
وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید
+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 22:0  توسط دشت  |