دوباره بعد مدتها دارم مي نويسم،اما نه توي قلب سفيد دفترم،نه با قلم و كاغذ.يه صفحه صفحه كليد،يه صفحه كه اسمش مانيتوره و من.
يك سال بود حرفام رو يه جايي مي نوشتم كه هميشه آرزوش رو داشتم،اما حالا ديگه نمي تونم.
اينجوري نوشتن حرفا خيلي سخته،تا بياي ۱ جمله رو تموم كني،بقيه حرفا يادت مي ره.
نمي خوام نوشتن و دفتر تموم بشه،اما حالا كه كسي نيست تا بش بگم،مجبورم بنويسم.اگه حرف نزنم،ديوونه ميشم
كسي هم ندارم تا باش حرف بزنم،ازش كمك بخوام،آخه مي دوني ،هر حرفي رو نميشه به هر كسي زد
بعضي از آدمها نمي تونند حرفت رو درك كنند.اونا بزرگ شدند.مثله كتاب شازده كوچولو
اين كتاب هايي كه ما مي خونيم،فقط قصه و براي سر گرمي نيست،اينا واقعييتهاي زندگيه كه متاسفانه فقط مي خونيم و ازشون مي گذريم.
آدم برزگا يه جور ديگه فكر مي كنند،نمي دونم ،شايد وقتي منم برزگ شدم همونجوري فكر كنم.....

